مادری...
فک می کنم با این که بعد از این چهار سال باید تونسته باشم با این عنوان کنار بیام ولی به واقع نتونستم هنوز لایقش باشم!...گاهی بعد از یه سری رخدادا مث امشب به حدی دلگیر می شم که کم مونده فقط بشینم و به حال خودم و دو تا پسرا گریه کنم!...پسرک ارشدم امشب تو مجلس ابیعبدالله خیلی اذیت کرد و نذاشت من بشینم..اولش سعی کردم آروم باشم اما واقعن برام قابل تحمل نبود که مجبورم کرد بدون استفاده مجلس رو ترک کنم و برا همین خیلی عصبانی شدم!!...هرچند کتکتش نزدم اما حس می کنم وقتی بهش گفتم باید بری توی حمام و اون با التماس و گریه می گفت که درو نبند و منم از خشم می گفتم حتما می بندم !....در حقش ظلم کردم...من حق نداشتم و ندارم با این پسر این طوری رفتار کنم...باید حد خودمو بدونم و حق اونو...اینو می نویسم که یادم بمونه...من باید رعایت حق اونو بکنم....اگز ذره ای از این رفتار من آسیب ببینه من یچ وقت!هیچ وقت!...خودمو نمی بخشم!!!.....باید بگم با اینکه تا وقتی اومدیم خونه و آروم شدم و بهش غذا دادم و خوابید هم از دستش واقعن عصبانی بودم چون هم باعث درد شدید تو دل و کمرم شده بود هم به شدت عصبانیم کرده بود که برای من سمه!...اما....وقتی دیدم پای تی وی خوابش برده و چهره معصومش رو توی خواب دیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد و حالا دیگه اون متهم نبود...من متهم بودم!...عجیبه این حس مادری...دلم میخواست بیدارش کنم و ازش عذر بخوام...دوست داشتم انقد بوسش کنم تا از اون دل کوچپیکش در بیاد...هرچند توی حمام زندانی نشد و دری هم بسته نشد به روش..اما دلم برای اون لحظاتی که کنار جوی مسجد از عصبانیت به گریه ها و ناله هاش بی توجهی می کردم می سوزه و شک ندارم که دل درد و کمر دردی که هنوز بعد از چند ساعت منو رها نکرده به خاطر رفتار بدم با اون بود....باید ...باید ..باید بیشتر تمرین مادری و صبر کنم..گاهی واقعن برای آینده این دو تا جغل نگران می شم...وقتی دومی بیاد و با هم بخوان بیفتن رو اعصاب من!!...خدا می دونه که چه می شه!!....
ولی با همه این احوال...من به اندازه تمام زندگیم دوستش دارم....و همه عصبانیتم فقط اینه که چرا نتونستم اون طوری که باید بزرگش کنم و البته شایدم توقع من از یه بچه مث اون زیاده...من هیچی رو...هیچی رو ..حتی عزای سیدالشهدا رو نباید به این طفل ترجیح بدم!...خدایا خودت این بار رو بر دوش من گذاشتی ....خودت کمکم کن!
پی نوشت:می دونم که یکدست و رون نیست....اعصاب ندارم شما به بزرگی خودتون ببخشید!
وجودت برایم آرامشی دارد که گمان نکنم توان بیانش را هیچگاه داشته باشم...