مردی در خانه...
فک می کنم تنبلی من تو آپ کردن این وب و ثبت خاطرات پسری در شرایطی که به سادگی می تونم آپ کنم و تازه کلیم حرف برای گفتن دارم یه خیانته در مقابل من وخودش!
خب فک می کنم چند وقته دیگه خیلی از شیرین کاریای این روزای پسری از یادم می ره و از اون جایی که ثبتشون هم نمی کنم خب می شه گفت دارم خیانت می کنم دیگه!
تو این مدت که نبودیم پسری دوبار مشهد رفته یه بار ۱۶ اسفند ۹۱ که توی برف و بوران مشهد بودیم و چقد بهمون حال داد و چقد پسری برای خودش کامیون وماشین و هواپیما خرید!...یه بارم ۱۴ خرداد ۹۲ که باز هم عالی بود....یه سفر هم داشتیم به کربلای معلا...جای همگی خالی خیلی خوب بود و پسرک من در ۳ سال و ۷ ماهگیش کربلایی شد.آغاز سفر کربلا ۱۵ اردیبهشت و اتمامش ۲ اردیبهشت بود.
این روزا پسری به طرض شگفت انگیزی در حال تغییره ....تغییرات به طور مشخصی در سطح درک و فهمش و نوع بازی هاش در حال رخ دادنه...در حرف زدنش...اینکه از اصطلاحاتی استفاده می کنه که باعث غش رفتن مامانش می شه...دلم می سوزه از این اجحاف!..از اینکه وقت نمی ذارم براش تا بنویسم آنچه در حال رخ دادنه!..از اینکه دیشب با هم دیگه نون بیار کباب ببر بازی کردیم و چقد مرد کوچولوی من لذت می برد از اینکه مادرش با جدیت باهاش باز ی می کرد ...ولی خب نامرد تا تونست منو زد ها!....
پسرک این روزا خودش سی دی های خودش رو انتخاب می کنه...مثلا چند وقت بود دنبال سی دی شکرستان بود وقتی از دور تو سپری دم خونه سی دی رو دید با کلی شلوغ کاری منی که داشتم از مغازه بیرون می رفتم رو مجبور کردم برگردم و دائم تکرار می کرد:مامن دیدی بالاخره پیدا کردن....واقعن خب شد سی دی شکرستان رو پیدا کردم خیلی وقت بود دنبالش بود و ....ما سی دی رو خریدیم و رفتیم خونه و این پسرک دائم این کلمات رو تکرار می کرد و انقد گفت تا بالاحره باباش اومد خونه و موضوع رو برای باباش هم تعریف کرد.
پسرک این روزا یه مهد قرآنی نسبتا خوب می ره ...با اینکه راهش برام خیلی دوره ولی سختیش رو به جان می خرم و می برمش تا بتونه از محیط قرآنی و آموزشاشون استفاده کنه...الان به خوبی می تونه با خمیربازی برای خودش اشکال مختلف رو بسازه....نقاشیاش خیلی واضح تر شدن ولی همچنان تمرکز اصلیش روی هواپیما و هلی کوپتره!
یکی از اشتباهات ما خریدن سی دی بن تن براش بود که خیلی تاثیر بدی روش داشت....یعنی اون روز اول وقتی عصرش برای بازی رفته بود حیاط کلی بچه ها رو زده بود...البته به هر تدبیری بود این سی دی رو از دم دستش برداشتم چون واقعن برای سنش مناسب نبود.
به هر حال...روزا به سرعت می گذرن و من بیشتر روزم رو دور از پسرک هستم و خستگی هام برای اونه....و این خیلی بده!....خیلی!
تا بعد!
وجودت برایم آرامشی دارد که گمان نکنم توان بیانش را هیچگاه داشته باشم...