بعله!....عرض کنم هرچند که صبح با مرارت و سختی فراوون از شوشو و نی نی ناسم جدا شدم و با اتول خودم بعد تحمل ترافیک وحشتناک!تهرون، خودم رو رسوندم محل کارم!اما واقعن الان یه حس قشنگی دارم که غیر قابل ذکره....دارم بال در می آرم!آخه شماها نمی دونید که چه حالی می ده اول صبحی بیایی تو محل کار بعد ببینی به جای اون یه وجب و نیم جای فیس تو فیس با همکارت بهت یه اتاق دادن به چه گندگی!!...بعدشم میز و کامی و همه چی هم چیده شده و به قول معروف همه چی رلست!....انقد طبقمون شیک شده که نگو!باز خدا خیر بده منو که اومدم این جا و این جا آباد شدو بقیه هم یه فیض بردن!...بگما این از ویژگی های منه که هرجا میرم سه سوته تغییرات اساسی توش ایجاد می شه!!!!....برا همینه که می گم هرجا رو خواستید آباد کنید یه ندا بدید من برم اون جا خود به خود آباد می شه !!!!....القصه اینکه الان تو اتاق بزرگ و دلباز جدیدم و نشستم و حسابی هم حالم خوبه....فقط یه مشکل کوچولو وجود داره و اونم اینه که بعد سه هفته ددر دودور و خونه داری و شوهر داری و بچه داری واقعا الان در یه شرایط کمای عمیق قرار دارم!!!!....اصن فراموشی گرفتم خوفناک!!!....اینام که از اول صبحی شروع کردن به تماس های با جا و بی جا و ما رو گذاشتن تو معذورات ...حالا تا ببینیم چی می شه!....فعلا که علی الحساب یه جا وب ۵۷ تا از دوستانم رو باز کردم و دارم تک تک بهشون تبریک می گم و حال و احوال می کنم!تازه از اینورم یه ریز همکارام می آن و برای هرکدوم باید نیم ساعت صرف کنم تا مراسم خوش آمد گویی  وتبریکات تموم بشه!....حالا موندم تبریک گفتن به دوستام مهمتره یا انجام دادن کار مردم!...نظر شما چیه؟

پی نوشت:والله هویژوی دارم هی فک می کنم که این جا رو تعطیل کنم ..تعطیل نکنم؟....می خواستم ببندمش ولی چند تا مزاحم عزیز چند روز اخیر بهم انگیزه مجدد دادن....یعنی می دونید همچی خوش ندارم طرف فک کنه که تا بهم گفت پخ!من از صحنه خارج شدم...اینه که فعلا  هستم ....ولی اگه  یهو دیدید خانوم آقاتون غیب شد!بدونید خیلی هم یهو نبوده و مدت هاست که دارم دل دل می کنم واسه رفتن!...ضمن اینکه قولی که دادم یادمه....دلم می خواد سفرنامه رو بنویسم منتها این البالو پیش دستی کرده و ما موندیم چی بگیم که تکراری نشه!.....حالا...محتملا یه چند قسمتی درگیر این دری وری های ما در مورد سفرمون خواهید بود....