خوشبختی همین جا کنار دستم...
گاهی ما آدمیزادهای دوپا و دو دست و یه سرو دو گوش!....این یه سر و دو گوش هم قصه ای داره ها!!...یادمه بچه که بودیم ....شبایی مث شبای عاشورا یا عید یا مواقع دیگه که جمع ما شرورها جمع بود و کسی هم حریفمون نبود و شبا تا بوق شغال!بیدار می موندیم!و آتیش می سوزوندیم!...مامانمینا!(یعنی ترکیبی از مامانم و آبجی هام و زن داداشام!...آخه می دونید که من یه جوری هم دوره خواهر زاده هام محسوب می شم!)چاره ای جز ترسوندن ما نداشتن!...آخه اون موقع ها این مدلی نبود که اینا اهمیت بدن به مقوله تربیت فرزند و مث ما بدبختا همش دنبال کتاب تربیتی و چه می دونم سی دی آموزشی و چگونه فرزند خود را بزنیم و نزنیم وبهش شیر بدیم و ندیم!!و...نبودند که!!...در نتیجه ما، هم با قاشق داغ!ابارها مورد ملایمت قرار گرفتیم!...هم بارها و بارها دهنمون به وسیله فلفل سوزونده شد!!!...گفتم فلفل یاد یه چیزی افتادم!...این قصه دهن سوزوندن یه داستانی داره که من هیچ وقت یادم نمی ره .....فک کنم ۷ یا ۸ساله بودم...قبلش بگم که من خیلی این مدلی نبودم که بخوام از عنفوان موچولی چادر سر کنم و چه می دونم خانوم باشم(بگذریم که الانم که گنده بک شدم خیلی خانوم نیستم!)جوری که حتی تا ۸-۹ سالگی هم محرم که می شد گوشواره هامو(تنها نماد دختر بودنم!)رو در می آوردم و می رفتم تو دسته زنجیر می زدم!!!...القصه یه روز یکه از بازی تو کوچه با مجید پسر همسایه سر کوچمون که باباش بیوک آقا کامیون داشت و خانوادشون خیلی با ماها جور نبودند و تازه مامانش هم که اسمش فریبا بود کامیون می روند و چادر هم سرش نمی کرد و همیشه هم موهاش تا کجا پیدا بود!برگشته بودم خونه ....همون طوری که مامانیم لباسای خاکیم رو در می آورد و سر و صورت گند گرفتم رو می شست! برگشتم بهش گفتم این "چیز چیز" یعنی چی؟(یه فحشه دیگه....فک نکنید من می تونم این کلمه رو بگما حتی به شما دوست عزیز!)!!!..خب الان شما فک می کنید مامان من دقیقا چه واکنشی نشون داد؟.....جوابمو داد؟....گفت دختر گلم این حرفا زشته نزن!...معنیش رو بهم گفت؟...همه گزینه ها!!....هیچ کدوم!!....باید بگم سخت در اشتباهید چون مامانم انقد عصبانی شده بود که تنها راه موجود رو سوزوندن دهان من بدبخت به وسیله فلفل قرمز تشخیص داده بود!!....وگریه و زاری و التماس من هیچ تاثیری نداشت ! حتی توضیح این موضوع که اینو من نمی دونم یعنی چی و مجید بهم گفته هم حتی فایده نداشت و تازه وضع رو بدتر هم کرد....چون من از بازی با مجید تا مدت ها محروم شدم(بماند که انقد شرور بودم که سریعا این قانون رو نقض کردم وتازه یه بارم به تقلید از مجید تو حمام!!...بی خیال خیلی خنده داره کارم ....ولی سر اونم یه کتک مفصل نوش جان کردم!)....نهایتا من در کمال شجاعت !....سرنوشتم رو پذیرفتم و نتیجه این شد که کلی فلفل تو دهنم ریختند ودقیقا همین موضوع باعث شد من دانشمند هسته ای نشم و از فیض عظمای شهادت محروم بمونم ...تازه همین باعث شد که هیچ وقت معنی این کلمات زشت رو نفهمیدم!...خب اولیش قابل تحمله اما باور کنید ندونستن این کلمات زشت! خیلی بده!!!...خیلی!!.... خب مادر من ،بشین با بچت مذاکره کن!....تا وقتی می شه حرف زد خشونت چرا؟!!...احتمالا اون موقع چون بحثای هسته ای نبوده ....موضوع همه گزینه ها روی میزه هم مطرح نبوده دیگه!!...
عرض می کردم....کجا بودیم؟....آهان یه سرو دوگوش!....خلاصه اینکه اینا ماها رو از یه سرو دوگوش می ترسوندند و هی می گفتند الان یه سر و دو گوش می آد هر کی نخوابه رو می بره!!...ای روزگار!!....کودکی هم عالمی داشت...
می خواستم بگم....یادمون نره خوشبختی همین بغله....خوشبختی تو جاییه که کاری میکنی تا شوهرت یه لبخند بزنه....حتی با یه بهونه کوچیک مث چیدن میز شام...خوشبختی اون جاست که با یه شاخه گل می ری خونه و خانومت غافل گیر می شه ...خوشبختی همون جاییکه وقتی نشستی کنارخانومت پسر یا دخترت می آد و خودشو پرت میکنه وسط شما دوتااز روی حسادت....خوشبختی نیاز به تجمل...به لباس زیبا...به خونه آن چنانی و...نداره..خوشبختی به من و تو نیاز داره و به خنده هامون... دریغ نکنیم ازش...
وجودت برایم آرامشی دارد که گمان نکنم توان بیانش را هیچگاه داشته باشم...